سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
دانش را بجویید؛ هرچند در چین باشد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
فاطمه زهرا کوچولو

سلام ببخشید که بازم دیر اومدم از این به بعد هر وقت دیر کردم خودتون میدونید دیگه یا خونه ی مامان بابایی ایم  یا خونه ی مامان مامانی  همش اینا میرن این ور اونور منو از کار وزندگی مینداز ولی حالا به منم زیاد بد نگذشت غیر از این که اونجا باز دوباره حالم گریه ای شد و تو ماشین کلی جیغ وداد کردمومامانی رو اینجوری کردم بقیش خوب بود وکلی بازی کردم اره این دفه رفتیم خونه ی مامان بزرگی که خونه شون سرده  من دوتا مامان بزرگی دارم یکیشون خونشون سرده(سردسیر) اون یکی هم خونشون گرمه(گرمسیر) حالا این مامانی وبابایی چه طور با این همه تفاوتای گنده گنده تونستن کنار هم دووم بیارن نمیدونم هیچی دیگه اونجا خیلی سرد بود برای همین من گریه ای شدم ولی همش دو روز اونجا بودیم مامانی دوس داشت پیش مامانیش بمونه ولی بابایی درس داشت و ما هم از خود گذشتگی کردیم وبه خاطر بابایی اومدیم (که یه وقت باز تا ما نیستیم به قول مامانی خونه بازار شام نشه )حالا برای چی این موقع رفتیم خونهی مامانی ؟ خوب چون خاله سهیلا خیلیییییییی وقته یه دونه نی نی اورده بود ولی من ومامانی ندیده بودیمش من هی میخواستم برم نازش کنم ولی مامانی نمیذاشت میگفت اوخش میکنی خوب من چیکار کنم نی نی یه خیلی کوچمولو بود من هم دو دستی رفتم روش تازشم یه خبر دیگه خاله معصومه هم با یه عموی مهربون عروسی شده بگم چرا مهربون بود چون برای من یه دونه خرسی کوچولو ی خوشگل خرید 
پ.ن اینترنت مامانی تموم شده الان هم با او مجانییه اومدیم وقتمون هم داره تموم میشه برای همین هم من تند تند اومدم که یه وقت دیر نشه
پ.ن 2:فک کنم خونمون باز دوباره عوض میشه شاید تا 12345678910انقدر روز دیگه نتونم بیام پیشتون ببخشید دیگه تقصیر من نیست از این بابایی بپرسین باز میخواد ما رو خونه به خونه کنه هنوز یک سالم نشده سه تا خونه عوض کردن خسته شدم ای بابا


نظرات شما ()

سلام
فردا من یازده ماهم تموم میشه ومیرم تو دوازده ماه ولی هنوز یه دونه دندون هم در نیاوردم مامانی خیلی ناراحته که من دندون ندارم اون روز هم با بابایی منو بردن پیش اقای دکتر .اقای دکتر هم برام دوتااز اینا کا آدمو باهاش جیز می کنن برام نوشت بعدم بابایی داروهامو گرفت مامانی هم منو برد پیش خانوم دکتر  من اولش نمیدونستم می خوان چه بلایی سرم بیارن برای همین  نشسته بودم وبازی میکردم یه دونه خاله هم اومده بود نی نی شو جیز کنه یه دونه بیسکویت داد دست من منم نشسته بودم راحت بیسکویتمو میخوردم که یه هو دیدم جیغ نی نیهه در اومد وااااااااااااااای بعدش نوبت من بود         منم خودمو زدم به بی خیالی که یعنی من نمیدونم شماها میخواین چی کار کنین بعد یه هووووووو  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی مامانی جیز شدم اونم نه یه دونه دوتااااااااااااااااااخیلی درد داشت انقده گریه کردمو به مامانی غر زدم تا خوابم برد            اون خاله هه که نی نی شو آورده بود جیز کنه به مامانی می گفت اشکال نداره که دیر دندون در بیاره بچه ی اول منم یک  سالگی دندون در آورد ولی کو گوش شنوا این مامانا میخوان فقط جیب بابایی ها رو خالی کنن من به این توپول موپولی مگه چمه فقط دندون ندارم که مثل اینکه اونم دارم در میارم اخه چند روزه تو دهنم یه جورایی همش میخاره انقده اذیتم میکنه که همش به مامانی غر میزنم مامانی هم برای اینکه منو ساکت کنه یه چیز میده دستم که اونم پرتش میکنم اولش چون تازه یاد گرفته بودم لج کنم مامانی خندش میگرفت وذوق میکرد ولی بابایی بهش میگه خانوم ذوقشو نکن عادت میکنه به این کار ولی این روزا هم خودم اذیتم هم با غر زدنام مامانی رو اذیت میکنم وقتی بابایی از بیرون میاد مامانی بهش میگه بیا منو از دست این بچت نجات بده دیوونم کرد بعدش بابایی کلی باهام بازی میکنه ومنو میخندونه تا درد دندونام یادم بره شماها دعا کنین تا دندونام زود زود در بیاد وهم خودم راحت بشم هم مامانی

پ.ن
از بس که این موس کامپیوتر را کشیدم ونشستم باهاش بازی کردم خراب شده دیشب بابایی میخواست درس گوش کنه نمیشد مامانی میگه همش تقصیر دخترته ! خوب من چیکار کنم از چراغاش خوشم میاد خاموش وروشن میشه امروزم مامانی به زحمت اینا رو نوشت


پ.ن
توی اونجایی که مامانی غذا درست میکنه یه دونه سوراخ هست (چاه فاضلاب )که من هر وقت درش باز باشه میرم سراغش و هر چی دم دستم بیاد میندازم توش انقده کیف میده امروزم بابایی همونی که باهاش الو میکنه رو داده بود دستم که من کمتر سر وصدا کنم واونا به کاراشون برسن یه هو بابایی اومد سراغ من وهی میگفت فاطمه بابایی الوی منو ندیدی بعد از اونجایی که از کارای من با خبر بود رفت سراغ اون سوراخه وبعد ...واااااااااااااای خانووووووووووووووم بیا ببین فاطمه چیکار کرده .هیچی دیگه بابایی ومامانی باهزار زحمت الوی بابایی را از اون سوراخ کشیدن بیرون ولی فک کنم الوهه اوخ شده بود چون دیگه صدا نمیداد !!!!!!!!ولی در عوض هر چی رو که گم کرده بودن ودنبالش میگشتن رو پیدا کردن مثل تسبیح .خودکا چنگال کارد و...


نظرات شما ()

سلام
                       عید همه موبااااااااااااااااااااااااااااااااارک  
دو سال پیش تو ی همچین روزی بابایی ومامانی با هم عروسی کردن وامروز سالگرد عروسی مامانی وباباییه      برای همین بابایی دیشب من ومامانی رو برد بیرون اول رفتیم پیش حضرت معصومه تا تولد داداشیشو بهش موبارک بباد بگیم اونجا هم خیلی شلوغ بود ادم بزرگا دسته دسته  با گلای        خوشگلی که داشتن می اومدن وبه حضرت معصومه موبارک باد میگفتن من ومامانی وبابایی هم نشستیم یه گوشه ونیگاه میکردیم بعدم بابایی ما رو برد یه جا تا غذا بخوریم            منم میخواستم اونجا هی شیطونی کنم وبشقابا رو بریزم به هم        مامانی نمیذاشت        از این همه غذا که خوردن فقط سوپش نصیب من شد با چند تیکه  کاهو وگوجه وخیار               
          بعدشم مامانی برای بابایی هدیه خرید واومدیم خونه امروزم بابایی هدیه ی مامانی رو داد     این وسط چی گیر من اومد هیچیییییییییییییی                       
ولی منم به مامانی وبابایی موبارک باد میگم ایشالله                
        سایتون همیشه ی همیشه بالای سر م باشه       

 

                این گل هم از طرف من به بابایی ومامانی خوبم

                                                           


                                                              

                                                             
نظرات شما ()

سلام

 شما به نماشگاهی که تو حرم حضرت معصومه هس رفتین ؟ من رفتم دوبارهم رفتم اولین بار که بامامانی رفتم همه جاشو ندیدم ونمیدونستم که وبلاگ نویسا هم اونجا هستن ولی دومین بار که رفتم بابابزرگی رو اونجا دیدم با یه اقای مهربون دیگه که بهم کیک داد اونجا انقدر ساکت وآروم نشستم که مامانی هم خودش تعجب کرده بود البته من هر جا میرم اولش ساکت میشینم ولی یکم که میگذره           شیطونی هاو حرص خوردنای مامانی که بشین .....نکن...  نرو... بیا... اوخه... تخه ... شروع میشه خلاصه منو مامانی کلی اونجا گشتیم منم که ماشالله تازگیا سنگین شدم راه هم که نمیرم         مامانی هم  هی غر میزد           که بچه کاشکی راه می افتادی دیگه   خسته شدم دستم کند هیچی دیگه نمایشگاه رو که دیدیم موقع الله اکبر شد من ومامانی هم اومدیم بیرون و منتظر بابایی شدیم اخه بابایی رفته بود جایی کار داشت وبه مامانبی گفته بود که یا موقع الله اکبر یا بعدش کارش تموم میشه ومیاد دنبالمون تا بریم خونه مامانی هم گفته بود باشه هیچی من ومامانی هم هرچی منتظر شدیم بابایی نیومد موقع الله اکبر شد بابایی نیومد بعدش شد بابایی نیومد  یک  ساعت شد بابایی  نیومد دو ساعت شد بابایی نیومد سه ساعت شد بابایی نیومد چهار ساعت شد بابایی نیومد مامانی دیگه اشکش در اومده بود     حتی من هم که همش بغل مامانی بودم هم خسته شده بودم مامانی از بس که منو بغل کرده بود دستاش درد گرفته بود کم کم  همه هم داشتن میرفتن خونشون و حرم داشت خلوت میشد وبابایی هنوز نیومده بود مامانی هم هی میرفت توی اون حیاط  توی این حیاط ودنبال بابایی میگشت وهی زیر لب یه چیزایی میگفت (غر میزد )و چشاش هم گریه ای شده بود اخر سر من ومامانی اومدیم خونه گفتیم شاید بابایی اومده خونه  سوار ماشین شدیم واومدیم خو نه ولی بابایی هنوز نیومده بود  یکم که مامانی استراحت کرد بابایی زنگ زد ووقتی که فهمید ما خونه ایم خیالش راحت شد اخه اونجا خیلی دنبالمون گشته بود ونگران شده بود وهزارتا فکرجورواجور کرده بود وقتی اومد خونه مامانی کلی از دست بابایی عصبانی  بود        بعدا بابایی برای مامانی تعریف کرد          که کارش تا هفت ونیم طول کشیده بوده بعد هم هر چی تو حیاط منتظر مامانی ایستاده بوده ما زو ندیده بوده مامانی وبابایی مثل پت ومت تو برنامه کودک       فقط دور خودشون تاب میخوردن مامانی از این در می اومده تو بابایی می رفته بیرون .
خلاصه اینکه فقط ما بچه ها گم نمیشم ادم بزرگا هم گم میشن ولی روشون نمیشه بگن      اسمشو یه  چیز دیگه میزارن که یه وقت جلوی ما بچه ها اینجوری       
   نشن حالا بابایی به مامانی قول داده که دیگه هر وقت باهم قرار گذاشتن سر وقت بیاد تا دیگه مااذیت نشیم
غصه نوشت :

بابایی دیروز تا حالا حالش گریه ای شده فک کنم مثل اون موقع من شده که بدنم داغ شده بود اخه مامانی دست گذاشت روی پیشونیش گفت که تب داره بابایی با اینکه خیلی داغ بود رفته بود جلوی بخاری خوابیده بود وپتو رو هم کشیده بود روی سرش من اولش فکر میکردم میخواد باهام دالی بازی کنه ولی بعد دیدم که نه انگار خبری از بازی نیست مامانی برای بابایی دارو اورد بابایی هم خورد وخوابید امروز هم من و مامانی  بابایی رو بردیم پیش یه خانوم دکتر مهربون بعدم بابایی رفت تا اقای دکتر جیزش کنه      من ومامانی هم رفتیم براش شلغم خریدیم تا بخوره وزود زود خوب بشه


نظرات شما ()

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام یه سلام خیلی طولانی برای این مدت طولانی که نبودم از دست این مامانی دو دقیقه تو خونه نمیشینه منو از کار و زندگی ووبلاگ نویسی میندازه. نه این دفعه نرفته بود خونه ی مامانیش این دفعه رفته بود خونه ی مامانی بابایی یعنی مامان بزرگی وعمویی اومدن خونمون کلی هم لباس خوشگل برای من اوردن با دوتا النگوی خوشگل که خیلی هم به دستای توپل موپلم میاد ومامانی هم کلی ذوق میکنه تازه لباسام هم کلی بهم میان خلاصه مامان بزرگی اومده بود تا من ومامانی رو ببره عروسی .عروسی کی ؟ مگه نگفتم بهتون ؟ عروسی عمه سعاد بود برای عروسی ش هم یه لباس خوشگل پوشیده بود خیلی قشنگ بود یعنی منم یه روز از این لباسا میپوشم  فکر کنم بیشتر از من مامانی دوست داره منو تو این لباس ببینه خلاصه اونجا خیلی خوب بود عمه ها وعموهام خیلی وقت بود من وندیده بودن وقتی منو دیده بودن که من خیلی کوچولو بودم      اخه چون خونشون خیلی دوره ما هم دیر به دیر میریم خونشون فکر کنم این جور که مامانی میگفت خونشون آبادانه خلاصه وقتی منو دیدن خیلی ذوق کردن هی به مامانی می گفتن چقدر فاطمه خوشگل شده      تغییر کرده یکی میگفت شکل خودته یکی دیگه میگفت شکل باباشه اونجا با دختر عمو م(اسمش هستیه ) هم بازی کردم  یه چند روزی هم رفتیم خونه ی اونا که تو اهواز بود بابایی هم تند تند تلفن میزد که چرا دیگه نمیاین ما هم دیدیم بابایی گناه داره که خیلی تنها بمونه گفتیم دو هفته مسافرت بسه دیگه برگردیم پیش بابایی بعد عمویی مارو برد سوار یه دونه ماشین دراز کرد که بعد فهمیدم اسمش قطار بود کرد وما اومدیم خونمون پیش بابایی .بابایی وقتی منو دید بغلم کرد وکلی بوسیدبعدشم خوشحال اومدیم به طرف خونه وقتی رسیدیم به خونه مامانی اخماشو تو هم کرد به بابایی گفت باز که خونه رو عین بازار شام کردی       (شما میدونین بازار شام کجاس؟ )
خلاصه مامانی شروع کرد به ترو تمیز کردن خونه منم رفتم برای خودم بازی کنم و طبق معمول هر چیزی رو که روی زمین دیدم بزارم تو دهنم مشغول خوردن بودم که با صدای خرچ وخرچ من مامانی توجهش به طرف من جلب شد وتامنو دید چشماش گرد    وشد ویه دونه جیغ بلند کشید و هی تند تند میگفت اخه تخه .اخه تخه بابایی هم اومد سراغم و منو از روی زمین بلند کرد ودست ودهنم و تند تند میشست بعد فهمیدم که چیزی که من میخوردم وصدای خرچ خرج میداده سوووووووووسک بوده !!!!!!!!   

تازگیها فهمیدم هر چیزی که مامانی میگه اوخه بده ومن نباید دست بهش بزنم مثلا مامانی وبابایی میخوان چایی بخورن به من میگن اوخه ومن دیگه بهش دست نمیزنم و خودم هی میگم خخخخخخ ومامانی هم کلی ذوق میکنه ومنو تو بغلش فشار میده وهی بوسم میکنه

پ.ن :دیشب با بابایی  ومامانی رفتیم حرم حضرت معصومه اونجا خیلی شلوغ بود من ومامانی نزدیک ضریح نرفتیم واز دور زیارت کردیم مامانی هم زیر لب دعا میکرد وگریه میکرد بعدشم هم اومدیم بیرون منتظر بابایی وایسادیم یه دونه خاله هی دستای من گرفته بود وباهام بازی میکرد ومی بوسید بعد به مامانی گفت میشه بدین باش عکس بگیریم مامانی هم گفت باشه اونا هم عکس منو گرفتن بعد هم نشون مامانی دادن مامانی هم کلی قربون صدقم رفت خاله هه هم یکم دیگه بغلم کرد وبوسیدم ورفت بعد با مامانی رفتیم یه گوشه وایسادیم تا بابایی بیاد اونجا شیرینی هم میدادن مامانی هم مثل اینکه دلش شیرینی میخواست چون بد جوری به شیرینی ها نگاه میکرد ولی جون دوس نداره مثل بعضی ها بپره رو جعبه شیرینی مردم و شیرینی برداره (شایدم میخواست برداره ولی چون من بغلشم بودم نمیتونست )همبن جور با حسرت به شیرینی ها نگاه میکرد بعد که بابایی اومد به بابایی گفت باید برامون شیرینی بخره بعد مامانی گفت حضرت معصومه باید شیرینی تولدشو بهمون بده وقتی داشتبم از در حرم خارج میشدیم یه اقایی اومد و یه جعبه شیرینی گرفت جلومون وبابایی ومامانی هم یه  دونه برد اشتن بابابیی به مامانی گفت بیا اینم شیرینی تولد حضرت معصومه دیدی چه زود جوابتو داد ومامانی هم اشک تو چشماش جمع شده بود  


نظرات شما ()

   1   2   3      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
هفته ی پر درد سر برای من
دل ـپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر فاطمه زهرا
من اومدم
[عناوین آرشیوشده]
خانه

: پیوندهای روزانه

: موضوعات



: آمار سایت
بازدیدکنندگان: 75760
بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 3

: درباره من
فاطمه زهرا کوچولو
فاطمه زهرا
من یه نی نی کوچولوام

: لینک به من
فاطمه زهرا کوچولو

: دوستان

کوهپایه
گــــل یا پوچ؟!
انعکاس
رند
پاک دیده
سلام بچه ها
هرچه می خواهد دل تنگت بگو(مشاوره)
رئیس کوچولو
نوشته های یک ناظم
قافله ی شهدا
حنا، دختری با مقنعه
●:سوزن بان:●
همسفر عشق
.:: ریحانه ::.
پشت خطی
خود نوشت (داداشی ممد مهربونم )
حقیقت بهائیت
تا صبح انتظار
وبلاگی برای شیرینی های زندگی
کلاس اولی
نیلوفرآبی
نقد مَلَس
شفاعت
مسافر سبز
خاطرات خاشعات
سئوالهای منتظر جواب
تمام آرزویم این است که خاک کوی تو باشم
مادرانه
راز گشایی(دایی مهربونم)
پیک گردان
مامان نی نی
نوشته‏های زینب کوچولو
نوشته های یه مامان
فاطمه زهرا عزیز دل مامان وبابا
میکده
همسرا
بهترین ها
همیشه منتظر
خط سبز
قاصدکهای سوخته


: آرشیو

: اشتراک

 

پارسی بلاگ، پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ